|
کجایند مردان بی ادعا شهیدان
|
اعجوبه ي جنگ از کنار بعضي اسمها تو دوران دفاع مقدس نميشه به آسوني گذشت. يکي از اونا حسن باقريه(غلامحسين افشردي). براستي که ايشون يکي از اعجوبه هاي جنگ ماست. گوشه هايي از زندگينامه ي ايشون رو تقديم مي کنم: - بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعيف بود که تا بيست روز صداش در نمي آمد . شير بمکد. براي ماندنش نذر امام حسين کردند. به ش گفتند « غلامِ حسين.»بايد نذرشان را ادا مي کردند. غلام حسين دو ساله بود که رفتند کربلا. [ دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ] [ 19:47 ] [ جواد قادری ]
[ ]
دست نوشته ای از یک جانباز
ترکشهای سرکش
میدونم دارید این روزها سرکشی میکنید. میخواهید خودی نشون بدید. میخواهید به من بگید دیدی سر حرفت نبودی و نتونستی تحملمان کنی. کور خوندید. اون وقتی که اومدید، سرخ بودید و پنجههامو متلاشی کردید. من که با شماها کاری ندارم. چه شبهایی که تا صبح نخوابیدم. براتون گفته بودم از اون شبی که به مهمانی تنم اومدید. تازه تقصیر من که نبود. اگه دست من بود، میبردمتون بهشت؛ تو آسمون. خدا خواست که با شما باشم. بودم، اما حالا دارید سرکشی میکنید؛ لابد پیش خودتون میگید عجب آدم پوستکلفتی هست این مرد. اینهمه تنشرو تکهتکه کردیم، اما... حق دارم دستم رو قایمش کنم. شما که جاتون بد نیست. به شما که بد نمیگذره. حالا زدید به سیم آخرو میخواهید کار رو یکسره کنید؟ خوب، من تا آخرش ایستادم. من باید بنالم. من باید رنج درد شما رو تابلو کنم. تحمل شما که برام خیلی آسونه، اما تحمل خیلی از آدمها که سروتهشون پشیزی نمیارزه، سخته؛ آدمها این آدمای متقلّب و متظاهر و هیچی نفهم که از درد و رنج چیزی نمیفهمن.
خنده داره. میخواهید چی رو به من ثابت کنید؟ مردانگی، وفا یا بیوفایی رو؟ غصه نخورید. من تا آخرش با شما هستم؛ تا بهشت
[ دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ] [ 19:45 ] [ جواد قادری ]
[ ]
سردار خیبر
شید همت در دوازدهم فروردين سال 1334، در خطة ذوق پرور اصفهان، در شهر قمشه، فرزندي مبارك از مادرزاده شد كه مايه افتخار و سربلندي ديار خود شد.
ابراهيم، قبل از اينكه چشم به جهان هستي بگشايد، آنگاه كه جنيني ناتوان در رحم مادر بود، به همراه پدر و مادر و خانوادهاش راهي سرزمين خون و شهادت -كربلاي معلي- شد. او در كربلاي حسيني، با تنفس مادر، بوي خون و شهادت را استشمام كرد و تربت مطهر حضرت اباعبداللهالحسين(ع) جان و روانش را عاشورايي كرد. آزادگي، حريت، شهامت، شجاعت، تسليم، رضا، ادب و معصوميت تحفههايي بود كه در آن سرزمين الهي در وجود او شكوفه كرد.
محمدابراهيم در سايه محبتهاي پدر و مادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را سپري كرد. اين دوران نيز همانند زندگي بسياري از كودكان هم سن و سال او طبيعي گذشت.
مادرش ميگويد كه ابراهيم در پنج سالگي به نماز ايستاد و به مسجد رفت و پدرش به ياد ميآورد وقتي به سن ده سالگي رسيد، سوره مباركه يس و تعدادي از سورههاي قرآن را فراگرفته بود. در سال 1352 ديپلم گرفت و در كنكور سراسري شركت كرد. خانوادهاش آرزو داشتند نامش را در ليست پذيرفتهشدگان دانشگاه ببينند ولي چنين نبود. وقت اعلام نتايج، اسم ابراهيم در صدر اسامي ذخيرهها قرار داشت. پس از پايان مهلت ثبت نام و انصراف برخي از دانشجويان، انتظار ميرفت كه اينبار ابراهيم به دانشگاه راه يابد ولي در كمال تعجب ديده شد كه اسامي تني چند از ذخيرهها كه رتبه آنها پايينتر از وي بود، اعلام گرديد ولي از نام او نشاني نيست.
پس از آن، ابراهيم تلاش بسياري كرد؛ اعتراض كتبي نوشت و جر و بحث زيادي كرد ولي به دليل نفوذ صاحب منصبان آن زمان در آموزش عالي راه به جايي نبرد و حق او ضايع شد.
عدم موفقيت ابراهيم در ورود به دانشگاه نتوانست خللي در ارادة او به وجود آورد. در همان سال، پس از قبولي در امتحانات ورودي «دانشسراي تربيت معلم اصفهان» براي تحصيل عازم اين شهر شد.
دو سال بعد، با اتمام تحصيل، به خدمت سربازي رفت؛ اگر چه راضي نبود زير پرچم رژيمي كه مخالف آن بود دو سال عمر گرانبهاي خود را تلف سازد. بنا به گفته خودش، تلخترين دوران جواني او همان دوران سربازي بود. در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفكر و انقلابي مخالف رژيم ستم شاهي آشنا شود و به تعدادي از كتابهايي كه از نظر ساواك و دولت آن روز ممنوعه به حساب ميآمد، دست يابد. مطالعه آن كتابها كه به طور مخفيانه و توسط برخي از دوستان برايش فراهم ميشد، تاثيري عميق و سازنده در روح و جان او گذاشت و به روشنايي انديشهاش كمك شاياني كرد.
در سال 1356، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده، شغل معلمي را برگزيد. او در روستاهاي محروم و طاغوتزده مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم، در روزگار معلمي، با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي آشنا شد و در اثر همنشيني با علماي اسلامي مبارز، با شخصيت ژرف حضرت امام خميني(ره) آشنايي بيشتري پيدا كرد و نسبت به آن بزرگوار معرفتي عميق در وجود خود ايجاد كرد.
هر روز آتش عشق به امام(ره) در كانون جانش شعلهور ميشد. او سعي وافري داشت تا عشق و علاقه به امام(ره) را در محيط درس گسترش دهد و جان دانشآموزان را كه ضميرشان به صافي آب و آيينه بود، از عشق «روحالله» لبريز سازد. با شروع عمليات رمضان، در تاريخ 23/4/61 در منطقه شرق
بصره، فرماندهي تيپ 27 محمدرسولالله(ص) را به عهده گرفت و بعدها با ارتقاء اين يگان به لشكر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهي آن لشكر انجام وظيفه كرد.
در عمليات مسلمبنعقيل(ع) و محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، سلحشورانه با دشمن متجاوز جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي، مسؤوليت سپاه يازدهم قدر را كه شامل: لشكر 27 حضرت رسول(ص)، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تيپ 10 سيدالشهدا بود، به عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهي او در عمليات والفجر چهار و تصرف ارتفاعات كاني مانگا هرگز از خاطرهها محو نميشود.
اوج حماسه آفريني اين سردار بزرگ در عمليات خيبر بود. در اين مقطع، حاج همت تمام توان خود را به كار گرفت و در آخرين روزهاي حيات دنيوياش، خواب و خوراك و هرگونه بهرة مادي از دنيا را برخود حرام كرد و با ايثار خون خود برگي خونين در تاريخ دفاع مقدس رقم زد.
سرانجام، فاتح خيبر -سردار بزرگ اسلام حاج محمدابراهيم همت- در تاريخ 17 اسفندماه سال 1362 در جزيره مجنون به ديدار معبود خويش شتافت و به جمع دوستان شهيدش ملحق شد. روحش شاد و ياد جاودانهاش گرامي باد. روحش شاد و یادش گرامی باد [ سه شنبه یازدهم اسفند 1388 ] [ 12:32 ] [ جواد قادری ]
[ ]
« نامه ای به امام زمان »
شما با همان شرایط قبلی خوش خیالی...
است.شاید در آینده بتوانم به آن تکیه کنم و بگویم آقا با من صحبت کرد.
کسی حتی یکبار بدی دیده بودم شاید دیگر جواب سلامش را که نمی دادم هیچ! بلایی هم سرش می آوردم.و من هر روز با گناهانم تیری به سمت قلب شما شلیک می کنم وشب هنگام سر کج کرده ودر آستانه درت می نشینم و ابراز عشق می کنم.
چون عشاق مجنوند؛ تازه من عاشق معمولی هم نیستم. چون من ندیده عاشق شدم؛ من شنیدم و عاشق شدم. و حالا هر کاری می کنم نمی توانم از عشق ندیده ام جدا شوم. برای همین می گویم از من انتظاری نیست؛ چون حتی عشاق مجنون هم مرا مجنون می خوانند.می گویند: «آخه آدم ندیده هم عاشق می شود؟ »
دوختند»؟ پس آن وقت تکلیف من چیست؟ که نمی توانم ببینم یعنی من حتی لایق شنیدن وصف تو هم نیستم؟ قبول کنید که سخت است.
بودهاید یا نه. ولی باور کنید سخت است. شاید سخت تر از دیدن گناه من بچه سید . دل شما را بدست آورم. سختی بعدی را می دانم اصلا حس نکرده اید و من بهتر می توانم از سخت بودنش بنالم و زیاد از حد حرف بزنم. وآن هم سختی گناه کردن است! اگر بدانید چقدر دردناک است؛ اگر بدانید چقدر رنج آور است! تازه بعد از آن بگویند به خاطر گناه نمی توانی معشوق خود را ببینی؛ نمی توانی صدایش را بشنوی. و این از بقیه سخت تر است.
سخت است. البته من یک پیشنهاد کوچک دارم.برای اینکه حرفهای من بیشتر به دلتان نشیند عمه ی سه ساله خود را هم دعوت کنید.
زود. ولی بیایید این بار از رقیه بپرسیم یتیمی چقدر سخت است. سخت تر از آن اینکه هیچ کس را نداشته باشی. حتی نشانه ای از پدرت نبینی.حتی بر سر نیزه... بازار شام یا خرابات شام تاریکتر از دنیای خراب ما بوده باشد. پس حالا فهمیدید که چرا می گویم باید به من حق بدهید.
سختی ها نمی گویم. به قول مردم عادی سید بازی در می آورم و رک حرفهایم را می زنم. آقا جان تقاضا می کنم خود شما هم برای فرج دعا کنید. از آن دعاهای حسابی از آنهایی که زود عملی می شود. می دانم اگر بیایی شاید اولین سری که قطع می کنی سر گناهکار من باشد.حرفی نیست! به خدا راضیم، ولی به یک شرط که شما را یک لحظه ببینم.
رفتم توی جهنم ، اگه خواستن چشمهام رو به خاطر گناهان زیادی که کردن آتیش بزنن؛ بگم، این چشمها اگه گناه کرده صورت زیبای یار رو هم دیده. اگه خواستن
خودش چرخونده. بعد که از آتیش فرار کردم برم توی جهنم یه جای بلند
تونم توی بهشت توچشم باشم؛ حداقل اونجا توی چشمم. برای جهنمیا تعریف کنم که آقا رو دیدم؛براشون لاف بزنم و بگم آقا هم من و دید. بهشون فخر بفروشم که سر من با ذولفقار علی به دست مهدی قطع شده.
ببخشید! [ سه شنبه چهارم اسفند 1388 ] [ 18:39 ] [ جواد قادری ]
[ ]
زندگينامه رهبر معظم انقلاب
رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت
الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنهاى، در روز 24 تيرماه
1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود.
ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر
روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز
معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو
داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در
منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و... آن شام
هم نان و کشمش بود.»
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و
يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و
معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت)
همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر
ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و
ما داراى سه اتاق شديم.»
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر
بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس،
دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام
کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.
![]() جانم فدای رهبر عزیزم
[ سه شنبه چهارم اسفند 1388 ] [ 18:28 ] [ جواد قادری ]
[ ]
مادر شهید![]() فرق مادر شهید با تمام مادران دیگر خلاصه می شود در این : مادر شهید قبل از اینکه مادر شهید شود (شهید) می شود
خمپاره ۶۰ : عزرائيل بسيجی: آهنربا ژ۳: افعی سياه توالت فرمانده هان و مسئولان: کاخ سفيد دوشکا: بلبل خط کلاشينکف: کلاغ کيش کن سيفون: صدام قاطر : ترابری ويژه مين ضد نفر گوجه ای: پابوس نماز شب : پا لگد کن آفتابه: تک لول مواد شيميايی : شمر ذی الجوشن
خواهر من چرا کاری کنی تا اقا و شهدا شرمنده بشن
بخدا با این کار دلشون رو می شکونید
شهدای عزیز دلم گرفته دوست دارم باهاتون دردو دل کنم ولی نمیدونم چی بگم اصلا میدونید چیه جز شرمساری چیزی بر زبانم جاری نمیشه شاید خیری باشه شهدا شرمنده ایم که جامعه به فساد کشیده شده شرمنده ایم که بی حیایی و بی عفتی مایه مباهات شده شرمنده ایم که ارزش آدمها رو به جیبشون میدونیم شرمنده ایم که تلاش برای قرب الهی تبدیل شده به تلاش برای کسب سود بیشتر شرمنده ایم که امر به معروف و نهی از منکر را فراموش کرده ایم شرمنده ایم که سرباز خوبی برای رهبرمون نیستیم شرمنده ایم که خانواده های شما رو به امان خدا گذاشتیم شرمنده ایم که جانبازان رو با دردشون تنها گذاشتیم شرمنده ایم که شما دیگر جایی بین ما ندارید شرمنده ایم که به مقدساتمان توهین می شود و ما ساکت می نشینیم شرمنده ایم که بعد ازشما مفسدان اقتصادی در امنیت کامل بسر میبرند شرمنده ایم که میز و مقام و ریاست جذاب تر از شما شده شرمنده ایم که جز غصه خوردن کار دیگری بلد نیستیم انجام بدیم شرمنده ایم که دیدن منکر و گناه برایمان عادی شده شرمنده ایم که ارزش خونتان را ندانستیم شرمنده ایم که دیگه شبهای جمعه فرصت نداریم به زیارت مزارتان بیاییم شرمنده ایم که جز شرمساری چیز دیگری برای گفتن نداریم باز هم می گوییم : شرمنده ایم شرمنده ایم شرمنده ایم
شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما ردیف شعرمون همش" "چیکار کردیم بعد شما؟!" هرچی شما خاکی بودین، ساده و افلاکی بودین دادیم شمارو بِکِشَن، با قُپِّهها، درجهها کوچیک بودیدم، حقیر بودیم، دادیم بزرگتون کنن عکساتونو چاپ بزنن، رو پسترا و بنرا این چاه اگه آبم داره، واسهی ما خوب نون داره چوب حراجتون زدیم، تو میدونا، خیابونا آی خونهدار و بچهدار، زنبیل و بردار و بیار پلاک و استخوان داریم، تحفهی راه کربلا پلاک و استخوان داریم، یک عالمه جوون داریم شهری تو آسمون داریم، پاشین بیاین دُکّونِ ما گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه کی میدونه راست یا دروغ؟ شرمنده تونیم شهدا گاهی یکسال آزگار، سراغتون نمیآییم گاهی میگیم مارش بزنن، با تاج گل مییایم ادا چندوقت یکبار لباستون، تو تنمون زار میزنه وبال چفیتون میشیم، همایشا، نمایشا جنگل مولایی شده، شهرمون از دوز و دغل هرکی به فکر خودشه، سوارهها، پیادهها چیکار کردیم بعد شما؟، به عقل جِنَّم نمي[آ]مد! سکه زدیم به نامتون، اما تو بازار رِبا خلوص نیت نداریم، ما حاج همت نداریم همش داریم بیرون میدیم، فوق لیسانس و دکترا دکترامو میگن شما، بچهرو دِپرس میکنید دادیم که حذفتون کنن، از قصهها، سانسورچیا بچههامون بچههاتون، بنگی شدن، رنگی شدن رومی شدن زنگی شدن، شرمندهایم رومون سیا من چیبگم آخر شعر، جون و دلم آتیش گرفت شهید کشی بسه دیگه، جون امام وشهدا
مبادا گم شود در ذهنمان احساس سنگرها مبادا گم شود در يادمان ياد برادرها مبادا گم شود ديروزهای ساده و سربی مبادا گم شويم امروزها در چنبر زرها چه پيکرها که بی سر ، در ميان آتش و خون بود و سرها با نگاه باز خود دنبال پيکرها هنوز از خاطرات شهر بوی زخم می آيد و روی شانه هايمان صدای پای خنجرها شما رفتيد با زيباترين راهی که ممکن بود و ما مانديم ، ما بيچاره ها ، ما نابرادرها خدا عمرت دهد ای عشق ، ما را باز ياری کن مبادا گم شود در ذهن ما ياد برادرها
[ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ] [ 10:38 ] [ جواد قادری ]
[ ]
وصیت نامه سردار رشید اسلام،شهید حاج صادق صدقی
بسم الله الرحمن الرحیم با درود به روان پاک شهداء و رهبر عظیم الشأن انقلاب امام خمینی و فرمانده واقعی حضرت ولیعصر(عج)،دلم می خواهد در این لحظات آخر که انشا الله عازم نبرد با کفار بعثی هستم مطالبی را بر روی کاغذ بیاورم ولی از آنجائیکه خداوند متعال بر همه اعمال من آگاهتر و عالم تر است توان عرضه را از خود سلب دیده می بینم لذا در مورد رابطه خالقی و بندگی فقط به رحمت او دلبسته ام،به شفاعت اهل شفاعت مخصوصاً حضرات ائمه اطهار(ع). انشاءالله خداوند متعال این بنده عاصی را از میان خیل کاروان شهدا و صدّیقین رد نفرموده و در جمع این کاروان قبول فرماید در صورتیکه اصلا لیاقتش را ندارم و اما مطالبی در رابطه با خانواده و سایرین. امیدوارم بر فراق پسرت که همیشه باعث زحمت و رنجت بوده و هیچوقت نتوانسته محبتها و مهربانیهایت را که بی شائبه ترین محبتها بوده جبران نماید،صابر باش که خداوند متعال فرموده اجر صابرین بدون حد و حساب است وضمناً این بنده عاصی را حلال نموده و در دعاهایتان فراموش نفرمایید و تا حلال ننمودی به خاک نسپارید. اما برادرانم: ار اینکه حق برادری را نیز نتوانستم ادا نمایم،مرا حلال نموده و عذر مرا پذیرا باشید تنها سفارشی که به شما و همگان دارم این است که از اسلام دست برندارید،تنها راه سعادت و حفظ شرافت و انسانیّت در پناه اسلام است و استمرار حرکت انبیاء دین التزام عملی به ولایت فقیه است از ولی امر اطاعت محض نمایید،مدافع انقلاب و اسلام و جمهوری اسلامی و روحانیت مبارز باشید و سرکوب کننده ظالمین و ملحدین و منافقین باشید.انشا الله خلوص نیت و صداقت را نصب العین خود قرار دهید و به یاری رزمندگان بشتابید،در جبهه ها حضور داشته باشید که راه صد ساله را می توان در مدت اندکی در جبهه ها طی کرد،جبهه به قول معروف دانشگاه است و دانشگاه خود سازی و خود شناسی و معرفت به آنچه پنهان است. در خاتمه با کسب اجازه از مادر بسیارعزیزم، برادر بزرگوارم محمد رضا صدقی را به عنوان وصی خود معلوم نموده انشا الله با تقبّل زحمت اعمالیکه در برگ پیوستی است انجام دهد.
«به امید پیروزی حق بر باطل و جهانی شدن انقلاب اسلامی»
[ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ] [ 9:33 ] [ جواد قادری ]
[ ]
نامه دختر شهيد علمدار به پدر شهيدش
بابا مجتبي سلام اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند کفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود. راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عکس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم که مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ مي گويد هرچه مي خواهي از خدا بخواه و من از خدا مي خواهم که پدر مردم ايران حضرت آيت ا.. خامنه اي را تا انقلاب مهدي(عج) محافظت فرمايد و دستان پر مهر پدرانه اش هميشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد.
ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا
![]() [ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ] [ 9:18 ] [ جواد قادری ]
[ ]
نامه دختر سردار شهيد تجلايي،سبز پوش نام آشناي آذربايجان ،به پدرش بابا !منم دخترت حنانه مي خواهند از تو بگويم ،از تويي كه نديدمت .مي خواهند از تو بنويسم ،از تويي كه نشناختمت .تويي كه وقتي ده ماه بيشتر نداشتم مانند پرستويي عاشق در بهاري دل انگيزكه همه چيزسر از خاك در مي اورد كوچ كردي و سر بر خاك نهادي .چه بگويم ؟چه خاكي؟چه سر نهادني؟نه !مانند پرستويي عاشق كوچ كردي به شهر آرزوها ،كوچ كردي به شهري كه آرزويش را داشتي .به شهري كه همه كوچه هاي آن رنگ و بوي شما را داشت .به شهري كه هر چه در آن بودعشق بود و شور.نور بودو نور .آخر مي گويند كه هميشه در به در به دنبال نشاني اين شهر بودي.شهري كه روي نقشه نمي تواني پيدايش كني ،براي همين در مناجاتت نوشتي ((خدايا !همه جا در به در به دنبال تو مي گردم و مي دانم كه با شهادت به تو خواهم رسيد))خوب بابا جون ،از من دلگير نشو كه چرا نمي شناسمت ،آخر ،ما كجا و خورشيد كجا ؟براي تفسير شما بايد عشق را ديد.بايد عاشق را شناخت .آخر ،ميداني،از شماها خيلي كم نوشته اند ،از شما خيلي كم گفته اند .مي خواهم بگويم خيلي غريب بوديد ،خيلي غريب هستيد .دوست دارم داد بكشم ،فرياد كنم ،و به همه بگويم آي آدمها !آي پرستو هاي عاشق !آي دلسوخته ها !آي درد هجران كشيده ها !آي در راه مانده ها !آي قلم بدست ها !از پدرم بنويسيد .از پرستوهايي كه كوچ كردند به شهر عشق و شهادت .از پدر هايمان كه به خدا علم هايشان بر زمين مانده ،گرد و خاك علم ها را پاك كنيد ،بدست گيريد علم هايشان را.آي كساني كه با پرستو ها بوديد ،چرا مهر سكوت بر لب زديد ؟از پرستوها بنويسيد :از آنهايي كه يك شبه ره صدساله پيمودند . مي گويند پدرم فاتح بود،فاتح سوسنگرد .مي گويند در ميدان نبرد چون شير خدا مي جنگيد و در ميدان دعا و راز و نياز زاهدي بود كه ساعت ها سر بر سجاده مي گذاشت .مي گويند غير از خدا از هيچ چيز نميترسيد ،شجاع بود و دلاور.مي گويند قدم هاي محكم و آرامي داشت ،نشان دار بي نشان بود طالب شهرت نبود .مي گويند به من خيلي علاقه داشت ،ولي وابسته نبود .دل به دنيا نمي داد ،عاشق بود ،عاشق بسيج و بسيجي .مي گويند رفت كه من در شام غريبان بنشينم تا بزم ديگران روشن بماند . بابا جون غروب ها به خصوص غرو بهاي جمعه خيلي احساس دلتنگي مي كنم خيلي دوست دارم ببينمت ولي ،نه !خوشحالم كه نيستي تا ببيني خفاشان شب ،اين جغد هاي شوم ،اين دشمنان دوست نما چه ناله هاي دلخراشي سر مي دهند .خوشحالم نيستي تا ببيني اين انسانهاي كورو كر در مقابل ايثار و فداكاري شما چه علامت سوالي گذاشته اند.اين روز ها مي شود درد غربت شما را در سوسنگرد لمس كرد كه فقط خدايتان با شما بود و رهبرتان و حالا هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همين مارا كفايت مي كند .خوشحالم نيستي تا ببيني قلم هايي كه بايد عشق را تفسير كنند ،عاشق را تعريف كنند ،چگونه تيشه به ريشه ي عشق مي زنند .خوشحالم نيستي تا ببيني كوچه ها ديگر رنگ و بوي شما ها را ندارد ،خيابانها زيبا سازي مي شود .خوشحالم نيستي تا ببيني……… پدر جان اي كاش مزاري داشتي تا شبهاي جمعه به سراغت بيايم و درد دل كنم !نه ،چه مي گويم !؟مگر ميشود عشق را خاك كرد ؟مگر سرخي عشق با سياهي خاك در هم مي آميزد؟هيهات !ما كجا و افلاك كجا ؟! باز بايد فرياد كشيد كه آي ادمها !بياييد قلم هايتان را با مركب سرخ عشق پر كنيد ،بياييد حماسه ها را به تصوير بكشيد ،بياييد به اين نسل و نسل هاي آينده نشان دهيد كه پيرو حسين بودن يعني چه ؟بنويسيد كه چگونه مي شود غير از خدا هيچ چيز را نديد .بياييد پدرم را …نه …پرستو ها را از قفس آزاد كنيد ،بياييد مرهمي باشيد براي زخمهاي انقلاب .بياييد آب گوارا ي ايثار و فداكاري را به پاي عشق بريزيدتا بارور شود.بياييد براي شناساندن راهشان ؟مقصدشان ،مولايشان كاري كنيم …آيا اين انتظار براي دلهاي كوچك رنجديده اي مثل من انتظار بيجايي است ؟آيا توقع زيادي است كه مي خواهم بدانم در شام غريبان چه كسي نشسته ام ؟ پدرم !اي ستاره بدر من ،اي قهرمان زندگي م ،اي سفر كرده عاشق ،اي كاش مي ديدمت ،اي كاش مي شناختمت .
دختر كوچك حنانه
[ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ] [ 8:40 ] [ جواد قادری ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |